کرامات و خارق عادات از امیر المؤمنین (ع)
26 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

از اصبغ بن نباته روایت کرده اند که گفت نزد امیر المؤمنین علی علیه السّلام در مسجد کوفه نشسته بودم در اثنا جمعی بمسجد آمدند سیاهی را آوردند و گفتند یا امیر المؤمنین این اسود دزدی کرده است آن حضرت فرمود یا اسود بر سرق اقدام نمودۀ گفت یا امیر المؤمنین بلی پرسید قیمت آنچه دزدیدۀ بدانکی و نیم میرسد جواب داد که زیاده برآنست امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود یک بار دیگر از تو سؤال مینمایم اگر اعتراف کنی حدش را بر تو جاری گردانم و نوبت دیگر از او استفسار نمود آن مرد اعتراف نمود شاه ولایت منقبت از نام و نسب او پرسید اسود گفت مرا عمرو بن کریه میگویند و از قبیلۀ بنی ثعلبه ام آنگاه امام المتقین بمقتضای شریعت متین بقطع ید یمین او امر فرمود و آن اسود دست بریدۀ خود را بدست گرفته بیرون آمد و خون از دستش میرفت عبد اللّه بن کوا او را پیش آمده گفت ترا که دست بریده ای اسود جواب داد که امیر مؤمنان و سید اوصیا و ابن عم مصطفی و بهترین خلق خدا بعد از پیغمبر مؤید بجبرئیل او بود و منصور بمیکائیل مولای من و مولای جمیع مسلمانان علی بن ابی طالب عبد اللّه گفت او دست تو بریده و تو مدح او میگوئی جواب داد که دست مرا بموجبی که حق او بر من واجب شده بود بریده و عبد اللّه نزد امیر المؤمنین (ع) آمده گفت امری عجیب دیدم و آنچه شنیده بود تقریر کرد امیر المؤمنین فرمود که در میان اعدای ما کسی باشد که اگر شهد در گلوی او چکانیم جز عداوت ما نیفزاید و در میان دوستان ما جمعی هستند که اگر ایشان را پاره کنیم محبت ما از دلهای ایشان بیرون نرود آنگاه فرمود تا آن اسود را باز آوردند امیر المؤمنین فرمود دست بریده خود را بمن ده اسود بفرموده عمل نموده آن حضرت دست او را بموضع قطع نهاده بردای خود محکم ببست و دو رکعت نماز گذارده و خلایق از جانب آسمان آمین آمین شنیدند و هیچکس را ندیدند؛ چون ردا از دست او باز کردند دستش بحالت اصلی معاودت نموده بود دیگر آنکه آورده اند که مردی و زنی بخصومت دعوائی پیش امیر المؤمنین علی علیه السّلام آمدند مرد خارجی بود آواز برکشید آن حضرت در غضب رفت و فرمود اخسأ در حال سر آن مرد چون سر سگ شد یکی گفت یا امیر المؤمنین بانک بر این مرد زدی و او سگی شد پس مانع چیست ترا از دفع معویه فرمود ویحک اگر خواستمی معویه را با تختش یا با جنازه پیش من آوردندی و لیکن ما خازن خداوندیم نه بزر و سیم بل باسرار مکتوم و اغراض مخزون دیگر آنکه آورده اند که روایت کرده علی بن حمزه از علی بن الحسین علیه السّلام که فرمود علی مرتضی بعد از رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله که هر کرا در ذمت حضرت رسالت پناه وامی یا دعوائی باشد نزد علی آید و خلایق متوجه امام المتقین شده هرکدام که موعود بوعدۀ از رسول اللّه (ص) بودند طلب آن میکردند و امام المتقین مصلای خویش برمیداشت و آن شئ موعود را بصاحبش میداد و این خبر فاش شد ابو بکر نیز فرمود تا بر آن موجب منادی کردند چون خبر بعلی مرتضی علیه السّلام رسید فرمود زود باشد که از این ندا پشیمان شود روزی دیگر اعرابی بمجلس ابو بکر درآمده گفت کیست از شما وصی رسول اللّه اشارت بابو بکر کردند اعرابی گفت رسول خدا بمن وعده کرده است که چون با قوم خود ایمان بیاورم هشتاد شتر سرخ موی بمن دهد و من مسلمان آمده ام اکنون بوعده وفا کن ابو بکر از او گواه طلبید اعرابی گفت وصی پیغمبر (ص) از چیزی که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله او را ضمان کرده است باید گواه نطلبد و سلمان از آن مجلس برخاسته با اعرابی گفت بیا تا وصی رسول اللّه را بتو دلالت کنم اعرابی باتفاق سلمان نزد شاه مردان آمد قضیه عرض کرد آن حضرت فرمود که ایمان آوردۀ اعرابی گفت گواهی میدهم که تو وصی رسول خدائی چه میان من و او این معنی شرط‍ بوده بلی ایمان آورده ام آن حضرت امام حسن را فرمود با مسلمانان و اعرابی بشعب احد رفته ندا دهد که یا صالح ابن عم رسول اللّه میفرماید که شترانی که رسول اللّه بجهة این اعرابی ضمان کرده است تسلیم نمای و چون بآن وادی رفتند امام حسن آن پیغام را رسانید آواز آمد که سمعنا و اطعنا بعد از آن مهار ناقۀ از زمین برآمد امام حسن علیه السّلام آن مهار را بدست گرفته بآن اعرابی داده فرمود که بکش اعرابی شتر میکشید و شتران از زمین بیرون میآمدند تا هشتاد شتر بیرون آمد دیگر آنکه جمعی از ثقات روات از عمار یاسر روایت کرده اند که امیر المؤمنین علی (ع) بجهة مهمی از کوفه بیرون آمده بولایت بابل شتافت و در آن موضع که در قدیم شهر بابل بوده و در آن وقت قصبه؛ بمهمی اشتغال نموده نماز نگذارد تا آفتاب بحد غروب رسید در این اثنا جوانی آمده گفت یا امیر المؤمنین عیال من از عدم قوت ضایع خواهند ماند بفریاد من رس آن حضرت از صورت حال استفسار نموده جواب داد مزرعه نفیس دارم که معاش من از آنجا است و سه سال شده که شیری قوی هیکل در آن محل مسکن گرفته هیچ برزگری را مجال تخم افشاندن و درودن نیست امام المتقین پرسید که آن مزرعه کجا است گفت باین قریه نزدیکست عمار گفت علی مرتضی با من گفت با این جوان برو و چون شیر را بتو نماید تو انگشتری مرا بشیر نمای و بگوی ای شیر علی بن ابی طالب میفرماید که دیگر در این صحرا مقام مکن از عمار مرویست که گفت من متحیر ماندم چه از مخالفت امیر - المؤمنین علیه السّلام می اندیشیدم و از شیر می ترسیدم عاقبت توکل بر خداوند کرده روان شدم و چون به آن مزرعه نزدیک رسیدیم جوان اشاره بتلی کرده گفت شیر در پس این پشته است و جوان در بالای کوشکی رفته بایستاد و گفت من از اینجا پیشتر نیایم عمار گفت من ترسان و لرزان رفتم شیری برابر گاومیشی دیدم فرو خفته بترسیدم و مضطرب شدم شیر مرا دید بغرید و روی در من نهاد انگشتری امیر المؤمنین علیه السّلام بدو نمودم و پیغام بگذاردم هنوز سخن تمام نکرده بودم که شیر روی بخاک مالیده آغاز تملق کرد و بازگشته روی در بیابان نهاد و از آن حال تعجب نموده امری ناشایست در خاطرم خطور کرده از آن استغفار کردم چون نزد امیر المؤمنین (ع) آمدم آفتاب فرو رفته بود آن حضرت برخواست و دستها برداشته دعا کرد بانگشت اشاره کرد و آفتاب از مغرب طلوع کرده بآن برج آمد که وقت نماز عصر باشد و اصحاب را امامت نموده بعد از فراغ بمن نگریسته فرمود یا عمار اگر امر شیر سحر بود مهم آفتاب نیز سحر بود گفتم یا مولی امری بخاطرم درآمد و من در آن بی اختیار بودم و مع ذلک توبه کردم دیگر آنکه جعفر بن محمد الدارمی روایت کرده که فی سنة احدی و اربعمأة در بغداد بمجلس شیخ مفید درآمدم ابو عبد اللّه را نزد او دیدم که از تعبیر خوابی سؤال مینمود من از شیخ پرسیدم که مولانا علم تعبیر خوانده اند جواب داد که آری (مراد از این علم مؤلفات و تصانیف است) آنگاه فرمود قلم بردار و آنچه تقریر نمایم تحریر کن من بفرموده عمل نمودم شیخ مفید فرمود که در بغداد یکی از علما را که مذهب شافعی داشت و کتب بسیار جمع آورده بود وفات رسید چون ولدی نداشت مردی که بجعفر دقاق موسوم بود وصی خود ساخته گفت چون از دفن من فارغ شوی این کتابها را ببازار عروس برده فروخته بهای آن را بر نهجی که در این طومار تفصیل داده ام صرف کن و جعفر دقاق بعد از فوت او کتابهای وی را ببازار برده بمعرض بیع درآورد و من نیز بآنجا رفتم تا کتابی چند بیع کنم و از آنجا چهار کتاب برداشتم در علم تعبیر و چون خواستم که برخیزم جعفر گفت ای شیخ لحظه ای توقف نمای که امری غریب در این دورها دیده ام با تو نقل کنم که آن موجب نصرت مذهب تست گفتم بگوی گفت در محله باب البصره مردی محدث بود و من با رفیقی که داشتم هر روز پیش او میرفتم و احادیث را تصحیح میدادیم و او را ابو عبد اللّه مجدر میگفتند وی هرگاه که حدیثی در فضایل اهل البیت روایت کردی در آن حدیث و راویان او طعنی زدی و سخنی ناشایست بر زبان آوردی نوبتی در فضایل علی مرتضی علیه السّلام و فاطمه زهرا سخنی بد مکرر گفته من با رفیق گفتم که ما را نشاید که پیش این مرد تردد کنیم چه او بی مذهب و بی دینست و زبان بطعن اهل البیت طاهرین میکشد و عزم کردیم که دیگر او را نبینیم همان شب بخواب دیدم که بمسجد جامع میرفتم و ابو عبد اللّه مجدر با من میآمد که ناگاه دیدم که امیر المؤمنین علی علیه السّلام بر حماری مصری سوار رسید، با خود گفتم واویلا بضرب ذو الفقار دمار از روزگار این خاکسار برخواهد آورد و چون آن حضرت نزدیک ما رسید چوبی که در دست همایونش بود در چشم ابو عبد اللّه زده فرمود ای ملعون چرا مرا و فاطمه را دشنام میدهی مجدر دست بر چشم نهاده فریاد برکشید که آه مرا کور کردی جعفر گفت از خواب بیدار شدم عزم آن کردم که نزد رفیق خود روم و صورت واقعه تقریر نمایم چون از خانه بیرون آمدم رفیقم بر در وثاق من نشسته بود رنگش متغیر شده با من گفت که دوش خوابی چنین دیده ام در حق مجدر و بعینه دیدم که بهمان طریق بود که من مشاهده نموده بودم گفتم من نیز چنین خوابی دیدم پیش تو میآمدم تا با تو بگویم بیا تا مصحف برداشته بخانه ابو عبد اللّه رویم و صورت واقعه را با او گفته و سوگند خوریم که این خواب را نساخته ایم و او را نصیحت نمائیم تا از آن اعتقاد مذموم رجوع کند چون بدر خانه او رفته حلقه بر در زدیم کنیزکی بیرون آمده گفت امروز ابو عبد اللّه را نمیتوانی دید گفتیم چه واقع شده است گفت نیم شب تا حال دست بر چشم نهاده فریاد میکند و میگوید که علی بن ابی طالب چشم مرا کور کرد جعفر گفت ما هر دو بخوابهای خود اعتقاد حاصل کردیم و کنیزک را گفتیم در را بگشای که ما نیز بجهة همین قصه آمده ایم و چون در گشود ما بدرون رفتیم مجدر را دیدیم که دست بر چشم نهاده به زشت ترین وجهی افتاده فریاد میکرد که من با علی چه کرده ام که او دوش چوب بر چشم من زده مرا کور کرده است جعفر گفت ما هر دو خوابهای خود را بیان کردیم و او را برجوع از آن اعتقاد مذموم ترغیب نمودیم گفت خدا شما را جزای خیر دهاد اگر علی چشم دیگرم را کور گرداند من او را بر صحابه تفضیل ننهم خصوصا شیخین ما هر دو برخاسته گفتیم در این مرد هیچ خیری نیست بعد از سه روز نزد او رفتیم چشم دیگرش کور شده بود گفتیم آخر عبرت نمیگیری گفت من از اعتقاد خود برنمیگردم و بعد از هفته حالش پرسیدم گفتند بمرد پسرش از خشم علی مرتد شده بروم رفت ما بازگشته کریمۀ «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ » بر زبان راندیم دیگر آنکه از اصبغ بن نباته مرویست که گفت با امیر مؤمنان بگورستان گذر کردم گفت میخواهی که آیتی بتو نمایم گفتم نعم یا مولای سرپائی بر قبری زده گفت برخیز ای صاحب قبر فی الحال زمین شکافته شده پیری برخاست کفن در خود پیچیده گفت «السلام علیک یا خلیفة رسول اللّه» امیر المؤمنین علیه السّلام از او سؤال نمود که نام تو چیست جواب داد که مرا عمرو بن دینار الهمدانی گویند و اصحاب مرا با امیر انبار کشتند آن حضرت فرمود برو بجانب منزل خود آنچه دیدۀ بیان نمای و عمرو بن دینار مدتی دیگر زیست.

مجدی، محمد بن ابی طالب، زینت المجالس، صفحه: ۱۲۱، کتابخانه سنایی، تهران - ایران