امام نهم، امام جواد علیه السلام
9 بازدید
موضوع: امامت و مهدویت

امام محمّد تقی علیه السلام در تاریخ پانزدهم یا نوزدهم ماه مبارک رمضان سال یکصد و نود هجری قمری، در مدینه به دنیا آمد.

نامش محمّد و نام پدرش علی بن موسی الرضا علیه السلام و نام مادرش سبیکه یا خیزران بود.[1]

کنیه اش، ابوجعفر (الثانی) و لقب هایش، قانع، مرتضی، جواد، تقی بود.[2]

هفت سال و هشت ماه از عمرش گذشته بود که پدر بزرگوارش وفات کرد. دوران امامتش، هفده سال بود.[3]

معتصم خلیفه عباسی او و همسرش ام الفضل (دختر مأمون) را به بغداد فرا خواند. در تاریخ بیست و هشتم ماه محرّم سال دویست و بیست، وارد بغداد شد و در ماه ذوالقعده همان سال، در بغداد وفات کرد و در مقابر قریش کنار قبر جدّش موسی بن جعفر علیهماالسلام مدفون شد. در آن زمان، بیست و پنج سال و چند ماه از عمر شریفش گذشته بود.[4]

نصوص بر امامت

شیخ مفید رحمهم الله نوشته است: «از کسانی که سخنان ابوالحسن رضا علیه السلام را بر امامت فرزندش ابوجعفر علیه السلام روایت کرده اند، اینان هستند: علی بن جعفر بن محمّد صادق؛ صفوان بن یحیی ؛ معمّر بن خلاّد، حسین بن یسار؛ ابن ابی نصر بزنطی ؛ ابن قیاما واسطی ؛ حسن بن جهم؛ ابویحیی صنعانی ؛ خیرانی ؛ یحیی بن حبیب زیات؛...».[5]

علی بن جعفر بن محمّد گفته است: دست ابوجعفر محمّد بن علی رضا علیه السلام را گرفتم و عرض کردم: «شهادت می دهم که تو امام هستی نزد خدا.».

امام رضا علیه السلام گریست و فرمود: عمو! آیا از پدرم نشنیدی که می گفت: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان نوبیه طیبه، که از نسل او امامی به وجود می آید که از وطن دور افتاده و از خون پدر و جدّش انتقام خواهد گرفت. او، دارای غیبتی است طولانی ، به گونه ای که گفته می شود، مرده یا به هلاکت رسیده و به کدام وادی رفته است.»؟ عرض کردم: «درست می گویی . جانم فدایت!».[6]

صفوان بن یحیی گفته است: خدمت حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: قبل از این که خدای متعال ابوجعفر را به شما عطا کند، از شما سؤال می کردم، فرمودید: «خدا به زودی پسری به من عطا خواهد کرد.». اکنون خدا به شما پسری عطا کرده و چشم ما به او روشن شده است. اگر خدای ناکرده برای شما حادثه ای رخ بدهد به چه کس رجوع کنیم؟ فرمود: «به این.». و با دست خود به ابوجعفر که در برابرش ایستاده بود اشاره کرد. عرض کردم: «فدایت شوم! این که یک پسر سه ساله است!». فرمود: «سن کم او با امامتش منافات ندارد. حضرت عیسی علیه السلام هم پیامبر و حجّت خدا بود، در حالی که سن او کم تر از سه سال بود.».[7]

معمّر بن خلاد گفته است: از حضرت امام رضا علیه السلام شنیدم که بعد از ذکر مطالبی درباره علامات امامت فرمود: «چه نیازی به این علامات دارید؟ این فرزندم ابوجعفر را جانشین و خلیفه خودم قرار دادم.».

سپس فرمود: «ما، اهل بیتی هستیم که کودکانمان، بی کم و کاست، مانند بزرگانمان هستند.».[8]

حسین بن یسار گفته است: ابن قیاما، در نامه ای به ابوالحسن رضا علیه السلام نوشت: «تو چه گونه می توانی امام باشی در حالی که پسری نداری تا جانشینت باشد؟».

حضرت ابوالحسن علیه السلام در جواب نوشت: «از کجا می دانی که من فرزندی نخواهم داشت؟ به خدا سوگند! چند روزی بیش نخواهد گذشت که خدا به من فرزندی عطا خواهدکرد که حق را از باطل جدا می کند.».[9]

ابن ابی نصر بزنطی گفته است است: روزی، ابن نجاشی به من گفت: «بعد از صاحب تو (امام رضا) امام کیست؟ این را سؤال کن و به من خبر بده.». من خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و سؤال ابن نجاشی را مطرح کردم، فرمود: «امام بعد از من، فرزندم خواهد بود.».

آن گاه فرمود: چه کسی جرئت دارد بگوید: «فرزندم»، در حالی که فرزند ندارد؟ در آن زمان، هنوز ابوجعفر به دنیا نیامده بود، ولی چند روزی بیش طول نکشید که ابوجعفر علیه السلام متولّد شد.[10]

ابن قیاما واسطی ـ که واقفی بود ـ گفت: خدمت علی بن موسی الرضا علیه السلام رسیدم. عرض کردم، «آیا در یک زمان، دو نفر می توانند امام باشند؟».

فرمود: «نه، جز این که یک نفر آنان صامت باشد.». عرض کردم: «هم اکنون شما امام صامت ندارید؟». فرمود: «به خدا سوگند! خدا به من فرزندی عطا می کند که از حق و اهل حق حمایت می کند و در محو باطل کوشش خواهد کرد.».

این سخن را در حالی فرمود که هنوز پسر نداشت، ولی بعد از گذشت یک سال، فرزندش ابوجعفر علیه السلام به دنیا آمد.[11]

حسن بن جهم گفته است: در خدمت حضرت ابوالحسن علیه السلام نشسته بودم. فرزند صغیرش را فراخواند و در دامن من نشانید. و فرمود: «پیراهنش را بیرون بیاور.». پیراهن او را خارج ساختم، فرمود: «بین دو شانه اش را نگاه کن.». نگاه کردم. دیدم چیزی شبیه یک مُهر در بین دو شانه اش نقش بسته است. سپس فرمود: «این را می بینی ؟ پدرم نیز یک چنین علامتی را داشت.».[12]

ابویحیی صنعانی گفته است: در خدمت ابوالحسن رضا علیه السلام بودم که فرزندش ابوجعفر را در حالی که کوچک بود، برایش آوردند. فرمود: «این، مولودی است که برکت عظیمی برای شیعیانم دارد و همانند او متولّد نشده است.».[13]

خیرانی از پدرش نقل کرده که گفت: در خراسان، خدمت امام رضا علیه السلام بودم. مردی سؤال کرد: «اگر حادثه ای برای شما رخ داد، به چه کسی رجوع کنیم؟». فرمود: «به فرزندم ابوجعفر.». گویا آن مرد، سن ابوجعفر را کوچک دانست، لذا امام رضا علیه السلام فرمود: «خداوند سبحان، حضرت عیسی علیه السلام را به نبوّت و رسالت مبعوث کرد در حالی که سن او کم تر از سن ابوجعفر بود.».[14]

محمّد ابن ابی عباد (کاتب امام رضا علیه السلام) گفته است: حضرت رضا علیه السلام محمّد فرزندش را همواره با کنیه می نامید. می گفت: «ابوجعفر چنین گفت» و «من به ابوجعفر چنین نوشتم.». کمال احترام را نسبت به او رعایت می کرد، در حالی که کودک بود. نامه های حضرت ابوجعفر علیه السلام هم با نهایت فصاحت و بلاغت از مدینه به پدرش ابوالحسن علیه السلام در خراسان می رسید. از آن حضرت شنیدم که می فرمود: «ابوجعفر، وصّی و خلیفه من است.».[15]

مسافر گفته است: ابوالحسن رضا علیه السلام در خراسان به من فرمود: «نزد ابوجعفر برو. او، امام و صاحب تو است.».[16]

ابراهیم ابن ابی محمود گفته است: در توس، خدمت امام رضا علیه السلام بودم که مردی عرض کرد: «اگر برای شما حادثه ای رخ داد، به چه کس مراجعه کنم؟». فرمود: «به پسرم، محمّد.».

گویا سؤال کننده، سن ابوجعفر علیه السلام را کوچک شمرد، لذا علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود: «خدا، عیسی بن مریم علیه السلام را به پیامبری و اقامه شریعت مبعوث کرد، در حالی که سنش کم تر از ابوجعفر بود.».[17]

ابن بزیع گفته است: از ابوالحسن رضا علیه السلام سوال شد: «آیا منصب امامت به عمو و دایی نیز می رسد؟». فرمود: «نه». عرض شد: «به برادر می رسد؟». فرمود: «نه». عرض شد: «پس به چه کس می رسد؟». فرمود: «به فرزندم.». این سخن را در زمانی فرمود که هنوز پسری نداشت.[18]

کتاب الگوهای فضیلت آیت الله ابراهیم امینی

پی نوشت ها


[1] کافی، ج 1، ص 492؛ بحارالأنوار، ج 50، ص 2

[2] مطالب السؤول ج 2، ص 140؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 410

[3] بحارالأنوار، ج 50، ص 12

[4] بحارالأنوار، ج 50، ص 1

[5] الإرشاد، ج 2، ص 274

[6] الإرشاد، ج 2، ص 275

[7] الإرشاد، ج 2، ص 276؛ الفصول المهمة، ص 247

[8] الإرشاد، ج 2، ص 277؛ الفصول المهمة، ص 247

[9] الإرشاد، ج 2، ص 277

[10] الإرشاد، ج 2، ص 277

[11] الإرشاد، ج2، ص 277

[12] الإرشاد، ج 2، ص 278

[13] الإرشاد، ج 2، ص 279

[14] الإرشاد، ج 2، ص 279؛ الفصول المهمة، ص 247

[15] بحارالأنوار، ج 50، ص 18

[16] بحارالأنوار، ج 50، ص 34

[17] بحارالأنوار، ج 50، ص 34

[18] بحارالأنوار، ج 50، ص 35