نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان علیه السلام
11 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدۀجهد

 زاد مردی چاشتگاهی در رسید

 در سرا عدل سلیمان در دوید

 

 رویش از غم زرد و هر دو لب کبود

 پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود

 

 گفت عزراییل در من این چنین

 یک نظر انداخت پر از خشم و کین

 

 گفت هین اکنون چه می خواهی بخواه

 گفت فرما باد را ای جان پناه

 

 تا مرا ز ینجا به هندستان برد

 بو که بنده کان طرف شد جان برد

 

 نک ز درویشی گریزانند خلق

 لقمۀحرص و امل ز آنند خلق

 

 ترس درویشی مثال آن هراس

 حرص و کوشش را تو هندستان شناس

 

 باد را فرمود تا او را شتاب

 برد سوی قعر هندستان بر آب

 

 روز دیگر وقت دیوان و لقا

 پس سلیمان گفت عزراییل را

 

 کان مسلمان را بخشم از چه چنان

 بنگریدی تا شد آواره ز خان

 

 گفت من از خشم کی کردم نظر

 از تعجب دیدمش در رهگذر

 

 که مرا فرمود حق که امروز هان

 جان او را تو به هندستان ستان

 

 از عجب گفتم گر او را صد پر است

 او به هندستان شدن دور اندر است

 

 تو همه کار جهان را همچنین

 کن قیاس و چشم بگشا و ببین

 

 از که بگریزیم از خود ای محال

 از که برباییم از حق ای وبال

 

 نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن او در سرای حضرت سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و کوشش

مردی هنگام چاشت از راه رسیده و با کمال عجله و شتاب ببارگاه حضرت سلیمان رفت.

رنگ چهره اش زرد و لبهایش کبود شده و مضطرب بود حضرت سلیمان فرمود چه می خواهی؟ و چرا در این حالی؟

عرض کرد عزرائیل را دیدم که با نظر خشم بمن می نگرد و بر اثر آن باین حال افتاده و باین جا آمدم.

فرمود اکنون چه می خواهی؟ عرض کرد ای پناه جانها بباد امر کن.  تا مرا بهندوستان برد شاید ایمنی یابم.

مردم هم مثل آن شخص از فقر و تنگدستی گریزانند از این جهت بحرص و آرزو پناه می برند. ترس از بی نوایی چون ترس آن مرد و حرص و کوشش مثل هندوستان است که او پناهگاه خود تصور نمود].

حضرت سلیمان بباد امر کرد که با شتاب تمام از بالای آب اقیانوسها او را بخاک هندوستان ببرد. فردای آن روز در موقعی که سلیمان بر کرسی حکمرانی نشست بعزرائیل گفت.  به آن مرد بی چاره چرا با غضب نگاه کردی. عجب است اگر این کار را برای آواره کردن او انجام داده باشی.  عرض کرد ای پادشاه او کج فهمید و خیال کرد که من باو بنظر خشم می نگرم.  خدای تعالی بمن امر فرمود که جان او را همان روز در هندوستان بگیرم. من او را اینجا دیده متحیر شدم و با نظر تعجب باو نگریستم.  و از تعجب بخود گفتم که اگر او صد پر داشته باشد نمی تواند امروز بهندوستان پرواز کند.  ولی وقتی حسب الامر خداوند بهندوستان رفتم آن مرد را آن جا دیده جانش را گرفتم.  اکنون ای شیر تو کار جهان را از اینجا قیاس و خوب نگاه کرده ببین که همینطور است. از چه کسی بگریزم از خودمان؟ اینکه محال است از چه کس رو بگردانیم؟ از خدا رو گردان شویم؟ این هم که باعث بد بختی ما خواهد بود.

مثنوی معنوی، دفتر اول، شرح موسی نثری، جلد 1، صفحۀ73