اشعاری در رثای حضرت ام البنین سلام الله علیها
6 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

اشعاری در رثای حضرت ام البنین سلام الله علیها

علی اکبر لطیفیان

گفتم ام البنین، دلم پا شد

گره هایی که داشتم وا شد

مادر آب را صدا زدم و. . .

خشکسالم شبیه دریا شد

سورۀحمد نذر او کردیم

گم شده داشتیم و پیدا شد

با ادب بود و روی دامانش

تا گل نازدانه ای جا شد

. . . به مدینه نگفت مادر شد

گفت، مولای شهر بابا شد

با کنیزیّ خانوادۀعشق

در دو عالم عزیز زهرا شد

خادمی کرد تا که عباسش

از ازل تا همیشه آقا شد

همۀبچه هاش عیسایند

گرچه عباس او مسیحا شد

آن قَدَر خرج گریه شد افتاد

آن قَدَر خرج گریه شد تا شد

تا قیامت به احترام حسین

ذکر لبهاش واحسینا شد

گفت: گفتند روز عاشورا

در غروبی که خیمه غوغا شد

بیت تقسیم آبروی حرم

مشک بی آب، سهم سقّا شد

کاش دست عمود نخلستان

سدّ راهش نمی شد، امّا شد

گفت: گفتند بعد آنی که

علیِ اکبر ارباًاربا شد

قد سقّا شبیه قاسم شد

قدّ قاسم شبیه سقّا شد

گفت: گفتند بر سر نیزه

سر عبّاس من تماشا شد

بسته بودند اگر نمی افتاد

بسته بودند اگر به نی جا شد

خوب شد همره حسین نرفت

در مسیری که سر به نی ها شد

خوب شد مجلس شراب نرفت

در همان جا که جشن برپا شد

 

غلامرضا سازگار

گویند فقیری به مدینه به دلی زار

امد به در خانۀعباس علمدار

زد بوسه بر ان درگه و استاد مؤدب

گفتا به ادب با پسر حیدر کرار

کی صاحب این خانه یکی مرد فقیرم

بیمار و تهیدست و گرفتار و دل افکار

هر سال در این فصل از این خانه گرفتم

بر خرجی یکسالۀخود هدیۀبسیار

گفتا به زنان ام بنین مادر عباس

با سوز دل سوخته و دیدۀخون بار

کز زیور و زر هر چه که دارید بیارید

بخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار

خود سائل هر سالۀعباس من است این

عباس دل ازرده شود گر برود زار

دادند بدو زیور و زر هر چه که می بود

از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار

سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد

بگذاشت ز غم چهره به دیوار

گفتند همه هستی این خانه همین بود

ای مرد عرب اشک میفشان تو به رخسار

آن سائل دلباخته چنین گفت:

کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار

بر من در این خانه گدائیست بهانه

من عاشق عباسم، نه عاشق دینار

من امده ام بازوی عباس ببوسم

من در پی گل روی نهادم سوی گلزار

هر سال زدم بوسه بر ان دست مبارک

هر بار شدم محو رخ صاحب این دار

یک لحظه بگوئید که عباس بیاید

باشد که برم فیض از ان چهره دگر بار

ناگاه زنان شیونشان رفت به گردون

گفتند: فروبند لب ای مرد گرفتار

ای عاشق دلسوخته ای محو رخ دوست

ای سائل دلباخته، ای طالب دیدار

دستی که زدی بوسه جدا گشت ز. پیکر

ماهی که تو دیدی به زمینگشت نگونسار

ان دست کزو خرجی یکساله گرفتی

شد قطع ز. تیغ ستم دشمن خونخوار

سر بر سر نی، دست جدا، تن به روی خاک

لب تشنه، جگر سوخته، دل شعله ای از نار

این طایفه هستند در این خانه سیه پوش

این خانه بود در غم عباس عزادار

این مادر پیری که قدش گشته خمیده

سر تا به قدم سوخته، چون شمع شب تار

این مادر دلسوختۀچهار شهید است

گردیده دو تا قامتش از ماتم آن چهار

این مادر عباس همان ام بنین است

دادند بنینش همه جان در ره دادار

سوگند به ان مادر و ان چهار شهیدش

بگذر ز گناه همه ای خالق غفار